ایستاده‌ است...

دیشب آسمان رنگ خون تو بود...بی‌صدا پرواز کردی...و با عشق...عشق به فرزندانت که در خانه منتظرت بودند...عشق به همسرت که هنوز رفتنت را باور نکرده و نخواهد کرد...اما عشق...عشق تنها بود...و تو رفتی...

می‌گویم: چرا رفت؟
می‌گوید: چون ما تا آخر ایستاده‌ایم...
می‌گویم: تو؟ تو تا آخر ایستاده‌ای؟تو از ایستادن چه می‌دانی؟
سینه‌اش را صاف می‌کند،با غرور نگاهش را به دوردست خیالی‌اش می اندازد و می‌گوید: آری! من ایستاده‌ام...!
آری!! تو ایستاده‌ای ولی فرزندی هست که چشمان نگرانش منتظر پدر است تا او را دوباره در آغوش بگیرد...مادر و پدری هستند که دیگر فرزندشان را نخواهند دید...و همسرانی که مرگ عشقشان را به خاطر ایستادن تو نظاره می‌کنند...

آری! تو ایستاده‌ای...ولی او می‌شکند...او می‌سوزد...
وای بر تو...وای بر روزی که خون پاک بی‌گناهان و آه غریبانه پدر،مادر و فرزندانشان دامان تو را بگیرد...باید دید آن روز نیز تو می‌ایستی یا...

آری تو ایستاده‌ای ولی...

BoeinG 727 CrasH


منبع تصویر

Limbo

سلام...خبر خاصی نیست...همچنان خسته‌ام...منتظرم آزمون‌های پایان‌ترم هم تموم شه تا دوباره یه نفس راحت بکشم...نمی‌دونم ولی فکر می‌کنم بازم نیاز به آرامش دارم...از ترم پیش تا الآن خیلی چیزا فرق کرده...دارم همچنان سعی می‌کنم راه خودم رو پیدا کنم و به قول برقی‌ها بایاس بشم!
چند روز پیش که رفته‌بودم فیسبوک اکانتم رو deactivate کنم برای آزمون‌های فاینال دیدم یکی از بچه‌ها توی statusش(!) راجع به Armin Van Buuren نوشته...چندبار اسمش رو شنیده‌بودم ولی سراغش نرفته‌بودم...رفتم یکی دوتا از آلبوم‌هاش رو دانلود کردم...بد نیست آهنگ‌هاش...خیلی به درد درس خوندنم خورد...تازه یه چیزی پیدا کردم ازش به اسم A State of Trance که یه اجرای طولانیه بیش از دو ساعت آهنگ تقریباً مداومه...الآن هم دارم آلبوم Mirage رو گوش می دم و در ضمن با موبایل هم صحبت می‌کنم(!)...
دیدی گفتم خبر خاصی نیست!؟ فقط همچنان خسته‌ام و نمی‌دونم "آخرش" چی می‌شه...
فعلاً...

خواب

انگار خوابم...شایدم...شایدم خودمو زدم به خواب...چون هر کاری می‌کنم بیدار نمی‌شم..بهتر بگم نمی خوام بیدار شم...فقط امیدوارم روزی که از خواب بیدار می‌شم دبر نشده باشه...

به نظر خواب لذت‌بخشی می‌یاد فقط نمی‌دونم بعدش چی می‌شه...یا شایدم "نمی‌خوام" بدونم چی می‌شه...

من این روزها

دنیام رو دوست دارم...خیلی...نه این که چیز خاصی داشته باشه ها...فقط دوستش دارم...

یه دنیای کوچولو و نقلی دارم...پر از دلتنگی..پر از آرزو...پر از امید...بعضی وقت‌ها خسته می‌شم...بعضی وقت‌ها از خودم بدم می یاد...متن زندگی ام هم معمولاً ساکت و بی‌صدا نیست...بعضی وقت‌ها لینکین‌پارک، گاهی اوقات Enrique، و بعضی وقت‌ها هم مثل الآن یانی...راستش الآن هم به خاطر این‌که تازه یه آهنگ از آلبوم Truth Of  Touch به اسم Voyage رو که حدوداً 42 روز دیگه آلبوم کاملش ریلیز می شه از وبلاگ دوست‌داشتنی yannifans.persianblog.ir دانلود کردم و دارم گوش می دم و لذت می برم جوگیر شدم و اومدم این یادداشت رو بنویسم...

حس می کنم یانی داره برمی‌گرده به همون روزای قبل...باز داره با آهنگاش دیوونه ام می‌کنه...کاش منم بتونم مثل قبل بشم...مثل همون موقع‌ها که آهنگای یانی همدم و مونس تنهایی‌هام بودن و باهاشون زندگی می‌کردم...

دلم واسه خودم تنگ شده...اون من ِ قدیمی رو خیلی دوست داشتم...شاید دوباره یه روز برگشتم...شاید با یه‌کم تغییرات...مثل یانی که هیچ وقت تکراری نمی‌شه...

یادش بخیر...

Easy

کثیف شدن آسون تر از اون چیزیه که بشه فکرشو کرد!

 من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

 آدم آورد در ایـــن دیـــر خـــراب آبـــادم

حافــظ

I Hate It

سلام...

اول بگم که همین یکی دو ساعت پیش داشتم Inception رو می دیدم...عجب فیلمی بود...از فیلم‌هایی که مغز آدم رو به بازی می گیرن خوشمان می آید!

میان‌ترم‌ها هم تموم شد بالاخره...دوباره برگشتم به یه حالت تقریباً Stable و الآن دوباره وقت اینه که یه نگاه به قبل و یه نگاه هم به راه پیش روم بندازم و تصمیم بگیرم که چی کار می خوام بکنم...

خسته ام از خاطرات تلخ دیروز...بعضی وقت ها حالم از گذشته‌ام به هم می خوره...این که خیلی چیزا رو چه قدر راحت از دست دادم...کارای بیهوده‌ای که کردم...و مهم‌تر از همه...همون چیزی که نمی‌تونم بگم...

یاد آهنگ Iridescent لینکین پارک افتادم:

Download Link

Iridescent

When you were standing in the wake of devastation
When you were waiting on the edge of the unknown
With the cataclysm raining down
Your insides crying, "Save me now"
You were there, impossibly alone.

Do you feel cold and lost in desperation?

You build up hope, but failures all you've known.
Remember all the sadness and frustration
And let it go.
Let it go.

And in a burst of light that blinded every angel

As if the sky had blown the heavens into stars
You felt the gravity of tempered grace
Falling into empty space
With no one there to catch you in their arms.

Do you feel cold and lost in desperation?

You build up hope, but failures all you've known.
Remember all the sadness and frustration
And let it go.
Let it go.

Do you feel cold and lost in desperation?

You build up hope, but failures all you've known.
Remember all the sadness and frustration
And let it go.
Let it go.

Let it go.

Let it go.
Let it go.
Let it go.

Do you feel cold and lost in desperation?

You build up hope, but failures all you've known.
Remember all the sadness and frustration
And let it go.
Let It Go


منابع: لیریک / آهنگ Iridescent: From the album "A Thousand Suns" 2010 Linkin Park

Schedule

سلام...از اون جايي كه الآن حدود ۱ ساعت و ۲۰ دقيقه وقت دارم و هيچ گونه منبع مطالعاتي به درد بخور  همراهم نيست، اومدم اين جا تا يه برنامه ريزي دو سه هفته اي واسه امتحاناي ميان ترم بكنم...

در ادامه مطلب خبر خاصي نيست...خواستين بگين pass بدم!

ادامه نوشته

Ultimatum

و این بار با عزمی راسخ، انگیزه ای استوار، اندیشه ای پویا و دلی مطمئن می رویم که نتیجه ای بی نظیر و عالی در آزمون های میان ترم بگیریم...این بار باید بشه...می شه...

اگه یادت بیاد یه زمانی شاخی بودیم واسه خودمون...دوباره می سازم خودم را! به زودی...

CominG SooN

و...

این مدت که نبودم نه این که حرفی برای گفتن نداشتم، حوصله شو نداشتم بیام این جا بنویسم...

دوباره انگار نوشتن حسابی برام سخت شده...هفته پیش...عجب هفته ای بود...فکر کنم دوشنبه بود که اون اتفاق قشنگ افتاد...حالا ازش می پرسم اگه روزش اشتباه بود درستش می کنم بعداً...الآن کف CE ام و منتظرش تا بیاد...یه نفر هم ل...*

*: بعد از تایپ کردن حرف "ل" خودش اومد و اون روز (89/8/9) به هر بدبختی بود گذشت...الآن که دارم از این جا به بعد رو می نویسم جمعه 14 آبانه و ساعت هم 3 بعداز ظهر و همین الآن از توچال اومدم و هنوز حتی لباس هام رو عوض نکردم...می خوام یه مدت تعطیل شم...میان ترم ها داره شروع می شه و دیگه وقتی نمونده...اگه می بینی از هفته قبل چیزی ننوشتم شاید به این خاطره که دیگه اون هفته برام ارزشی نداره...فهمیدم که همچنان ضعیفم...

می خواستم این جمله ای که توی سه-چهار خط پایین تر احتمالاً می خونین رو توی یه نوشته جدا بنویسم ولی بی خیال...دیشب وقتی بازم سفره دلم یکم برای یکی از دوستام باز شد، حرفی بهم زد که دوست دارم همیشه یادم بمونه...فکر می کنم این جمله اون قدر برام تاثیر گذار باشه که بتونه باعث شه رفتارم رو تغییر بدم...دوستم بعد از شنیدن حرفام بهم گفت:

دل تو مثل یه بزرگراه می مونه

شاید به ظاهر این جمله زیاد معنی خاصی نداشته باشه ولی برای من خیلی معنی داشت...از این به بعد دیگه دل ما تعطیله...

تعطیل شد


پ.ن: سعی می کنم زود برگردم...

Lost

و به دنبال آن همدمی که هیچ وقت وجود نداشت...خدایا دلم برات تنگ شده،خیلی دور شدی...نه بذار دقیق تر ببینم...نه تو دور نشدی منم که دارم ازت فرار می کنم...

این بار آن اتفاق افتاد...اما کاش نمی افتاد...

مثل همیشه خسته ام...