دندان عقل

عجب حکایتی دارد این دندان عقل! بهتر است بگویم عجب مصیبتی است این دندان عقل. بارها شنیده شده که کشیدن دندان عقل مستلزم تحمل دردی بس عظیم است. اما امان از آن روز که خود فرد شنونده دچار درد دنداد عقل شود. آن وقت است که یحتمل تمام شنیده ها شاید حتی قبل از عملیات کشش دندان فرد مورد نظر را به مصیبت قبل از حادثه دچار می کند.

در دانشنامه آزاد ویکی پدیا آمده است که دندان های عقل از سن ۱۶ تا ۲۰ سالگی شروع به رشد می کنند و حتی در جویدن غذا نیز تاثیر به سزایی ندارند. البته بعضی افراد معتقدند که این دندان ها در انسان های اولیه برای جویدن و خرد کردن غذا به کار می رفته است.

حال این که وجه تسمیه این دندان (ها) چه بوده است و تحقیق در این باب، به نگارنده هیچ ربطی ندارد و به خواننده واگذار می شود. این که آیا انسان های اولیه به این خاطر که احتمالاً از دندان های عقلشان برای جویدن و خرد کردن غذا استفاده می کردند، عقل بیشتری داشتند، شاید یکی از فرضیات باشد. در ضمن به دندان عقل دندان آسیای بزرگ سوم نیز گویند.

اما سوالی که این جا ممکن است به وجود بیاید این است که آیا با کشیدن دندان عقل اتفاق خاصی در مغز و در واقع در عقل آدمی رخ می دهد؟ به بیان دیگر آیا از عقل نگارنده-که به تازگی یکی از این دندان های جالب را از دست داده است- چیزی کاسته شده است؟

در ضمن یکی از مسائل مهم نیز همانا درد قبل، بعد و در حین عملیات کشیده شدن دندان است که به قول دوست شاعرمان گاو نر می خواهد و مرد کهن. در این باب، ذکر این که آمپول های بی حس کننده نیز به گونه ای نقش موثری را در توان تحمل گاو نر و مرد کهن مذکور ایفا می کنند نیز قابل توجه است.

خلاصه این که آی از این دندان عقل...

راستی حالا این که به خیر گذشت و به جراحی نرسید. با بقیه اش چی کار کنم؟!


پ.ن: تغییر شیوه نوشتن کار آسونی به نظر نمی یاد. ولی به امتحانش می ارزه. از این طوری نوشتن خوشم می یاد. درباره عکس هم سعی می کنم دفعه بعد یه فکری بکنم. این دفعه هم زیاد وقت ندارم.

?How does it feel

شروع شد... به همین راحتی! به نظر پیچیده تر می یومد. البته هنوز خیلی باهاش کار دارم. ولی دارم بهش عادت می کنم. زندگی همینه... خیلی وقت ها فکر می کنی اگه تغییری به وجود بیاد زندگی ات متحول می شه؛ ولی همیشه هم این طوری نیست. شاید خیلی وقت ها بشه گفت: همه چیز روبه راهه...خدا رو شکر.

شاید باید  "ساده فکر کرد..."

همچنان سرم شلوغه. البته هنوز دارم روی یکی دوتا پست کار می کنم. ولی با سرعتی در حد لاک پشت! یکم که راه بیفتم اوضاع بهتر می شه... خدا کنه...


پ.ن: راستش می خواستم عکس لاک پشت بذارم ولی دیدم  وقت ندارم [ادیت شد!] . خودتون یه لاک پشت تصور کنید!

فکر می کنم... پس هستم

همیشه فکر می کنی وقتی توی مسیر زندگی جلو می ری، بعد از گذروندن هر مرحله، زندگی ات راحت تر می شه. اصلاً شاید به خاطر همینم هست که همیشه داری تلاش می کنی. ولی هر بار که به مرحله جدیدی می رسی، متوجه می شی که نه... به این راحتی ها نمی شه به راحتی رسید!

مثلاً توی برهه ای از زندگی وقتی دلت می گیره با نگاه کردن به آسمون دلت آروم می شه و بعضی وقت ها دلت می خواد آهنگی رو که دوست داری گوش بدی. اما امان از اون وقتی که دیگه به این راحتی ها دلت آروم نمی گیره. هر روز دلت می گیره. انگار چند نفر مدام دارن باهات حرف می زنن. حرفاشون رو نمی فهمی ولی فقط می دونی که باید یه کاری بکنی. تنها مشکلی که وجود داره اینه که نمی دونی چت شده! تازه اگه بتونی بفهمی چی به سرت اومده نمی دونی باید چی کارکنی!...

خوب دیگه فکر می کنم کافی باشه... لازم نیست بازم از آشفتگی های ذهنم بگم. فقط می دونم باید درستش کنم.

ادامه نوشته

If I Could Tell You

سلام. من برگشتم.

اول از همه باید از دوستانی که کامنت گذاشتن به طور رسمی معذرت خواهی کنم که دیر جوابشون رو دادم. [ادیت شد]

حالا موضوع مهم: در راستای تحقق اهداف بلند مدت و بسیاری موضوعات دیگه که مستلزم ثبت بعضی یادداشت های کمی تا قسمتی نگفتنی بود تصمیم گرفتم به جای این که وبلاگ جدیدی ثبت کنم و اون جا حرف های ناگفته و خاطرات شخصی ام رو بنویسم، توی همین وبلاگ و در قالبی با نام "نوشته های نخواندنی" که توی لیست موضوعات وبلاگ قرار گرفته این مطالب رو قرار بدم.

تنها تفاوتی که این مطالب با موضوعات دیگه ی وبلاگ دارند اینه که دسترسی به این مطالب محدوده.

خوب شروع می کنم...

ادامه نوشته