دیشب آسمان رنگ خون تو بود...بی‌صدا پرواز کردی...و با عشق...عشق به فرزندانت که در خانه منتظرت بودند...عشق به همسرت که هنوز رفتنت را باور نکرده و نخواهد کرد...اما عشق...عشق تنها بود...و تو رفتی...

می‌گویم: چرا رفت؟
می‌گوید: چون ما تا آخر ایستاده‌ایم...
می‌گویم: تو؟ تو تا آخر ایستاده‌ای؟تو از ایستادن چه می‌دانی؟
سینه‌اش را صاف می‌کند،با غرور نگاهش را به دوردست خیالی‌اش می اندازد و می‌گوید: آری! من ایستاده‌ام...!
آری!! تو ایستاده‌ای ولی فرزندی هست که چشمان نگرانش منتظر پدر است تا او را دوباره در آغوش بگیرد...مادر و پدری هستند که دیگر فرزندشان را نخواهند دید...و همسرانی که مرگ عشقشان را به خاطر ایستادن تو نظاره می‌کنند...

آری! تو ایستاده‌ای...ولی او می‌شکند...او می‌سوزد...
وای بر تو...وای بر روزی که خون پاک بی‌گناهان و آه غریبانه پدر،مادر و فرزندانشان دامان تو را بگیرد...باید دید آن روز نیز تو می‌ایستی یا...

آری تو ایستاده‌ای ولی...

BoeinG 727 CrasH


منبع تصویر