(Crawling (1
"نگاه "X" به سمت اتومبیل جلویی خیره شده بود. اصلاً حواسش به رانندگی نبود. فقط با خاموش شدن چراغ ترمز ماشین جلویی به آرامی شروع به حرکت می کرد. توی اون ترافیک لعنتی تنها کاری که می تونست بکنه همین بود. در همین حال بود و داشت به یکی از آهنگ های مورد علاقه اش گوش می داد که صدای موبایل اون رو به خودش آورد. صدا از صندلی عقب بود، صدای زنگی نا آشنا...
به صندلی عقب نگاهی انداخت. یه گوشی جدید! نگاهی بهش انداخت. لحظه ای بعد به یاد اون زمانی افتاد که این گوشی رو برای "او" هدیه گرفته بود. حتماً چند دقیقه پیش موقع برداشتن کیفش از صندلی عقب از داخل کیف روی صندلی افتاده. "X"، گوشی خودش رو برداشت...
-الو...سلام!
=سلام، چه طوری؟
-ممنون خوبم؛ تو چه طوری؟
=من هم خیلی خوبم...واسه امروز ازت ممنونم...خیلی خوش گذشت.
-خواهش می کنم.کاری نکردم که...زنگ زدم بهت بگم که گوشیت تو ماشین جا مونده نگرانش نباش.بعداً برات می آرمش.
=اٍ...گوشی من که پیشمه!
-نه اون یکی خطت رو می گم.
=بذار ببینم...آها احتمالاً از تو کیفم افتاده بیرون.
-آره. اتفاقاً الآن یکی داشت بهش زنگ می زد. برنداشتم.
=خوب کاری کردی...راستی...
-راستی چی؟
=اون...اون sms هایی که توی گوشیمه مال خیلی وقت پیشه ها...
-یعنی واقعاً فکر کردی من می خوام بی اجازه sms های گوشیت رو بخونم؟! من تا حالا چنین کاری تو عمرم نکردم و از این کار هم متنفرم! الآن هم گوشیت رو قفل کردم و رمزش رو هم ندارم! خیالت راحت...
شاید همین یکی دو جمله بود که باعث شد "او" با توجه به شناختی که ازش داشت و به دلیلی که خودش هم نمی دانست چیست رمز گوشی رو بهش بگه. شاید به این دلیل که فکر می کرد هیچ وقت چنین کاری نخواهد کرد...
=نه عزیزم...تو حق داری این کارو انجام بدی. اگه خواستی رمز گوشیم اینه: "123456"فقط همون طور که گفتم sms ها مال خیلی وقت پیشه.
-باشه عزیز، مهم نیست...
حالا "X" مونده بود و یه دل پر از شک و تردید. از یه طرف نمی خواست sms های گوشی "او" رو بخونه چون می ترسید دچار عذاب وجدان بشه؛اصلاً این که گوشی اش دست یه نفر دیگه بیفته یکی از بزرگ ترین افکار منفی ذهنش بود و به شدت ازش می ترسید. به خاطر همینم هیج وقت چنین کاری رو با کسی انجام نداده بود...از طرف دیگه حرف های "او" حسابی حس کنجکاویش رو تحریک کرده بود و یه جورایی فکر می کرد که این اتفاق شاید بتونه جواب تردیدهایی باشه که این همه مدت آزارش می داد.
بالاخره پس از مدتی با خودش کنار اومد و رمز گوشی رو وارد کرد...
و اون موقع به این موضوع فکر نمی کرد که بهتره خیلی از حقیقت ها هیچ وقت آشکار نشه...گاهی وقتا زندگی با دروغ ها خیلی راحت تر از حقیقته... "
ادامه دارد...



آدرس اصلی وبلاگ: