دوباره عقل!
این بار هم گرفتار دندان عقل شدم...الآن که دارم این رو می نویسم حدود یک ساعت و نیم از جراحی دندانم می گذره و دارم از درد به خودم می پیچم...دو تا دندونم رو با هم کشیدم!! ماجرا از اون حا شروع شد که دومین دندون عقلم درد گرفت! چپ، بالا! رفتیم این دندون پزشکی جدیده! دندونم تقریباً یدون مشکل زیادی در اومد...فکر کنم اوایل عید بود...شایدم یه ذره مونده به عید...خلاصه ما خیلی خوشحال بودیم از این که این دندون عقل خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرشو می کردم کشیده شد...شاید چیزی حدود کمتر از 2 دقیقه (البته بدون احتساب مدت زمان لازم جهت بی حسی!)...
خلاصه این که گذشت تا این که دو تا دندون سمت راست، هم بالا هم پایین شروع کرد به درد گرفتن...ای کاش دکتر خودم که چندماه پیش دندونام رو درست کرد دندون عقل هم می کشید (از بچگی می رم پیشش برای درست کردن دندون هام و با این که متخصص اطفاله هنوزم منو قبول می کنه! گفته تا 25 سالگی هم خواستی بیا...منم که پررو بعد از 25 سالگی هم می رم)...اما آخرین باری که پیشش بودم بهم گفت که دندون های عقلت به درد بخور نیستنو جنسشون با بقیه دندونات فرق می کنه...حتی توی دو تا آینه نشونم داد که رنگشون هم فرق می کرد...گفت توی کمتر از 6 ماه درد می گیره باید بری بکشی! ولی چون کشیدن عقل تو کار این دکترمون نبود (شاید با روحیه اش سازگار نبود) من موندم و انتخاب این که کجا برم بکشم...اولی رو که رفته بودم همین نزدیکی ها یه جا کشیدم که خیلی هم خوب بود فقط چون دفعه اولم بود سختم بود...این یکی رو رفتم این کلینیک جدیده...
برای این دو تا دندون که با هم درد گرفته بودن هم رفتیم همون جا...دکتره یه نگاه به دندونم کرد گفت می خوای دو تاش رو با هم بکشم؟؟ منم که داغون بودم از این بابت که باید دو بار دیگه بدبختی کشیدن عقل رو تحمل کنم، گفتم مگه می شه؟؟ دکتره گفت: چرا نمی شه؟ منم گفتم حتماً یه چیزی می دونه دیگه! خلاصه این که عملیات کشیدن این دو دندون هم پس از بی حس کردن و عکس انداختن کمتر از 5 دقیقه طول کشید فکر کنم! منم کلی خوشحال بابت این که دیگه مجبور نیستم مسکن بخورم و تا دوشنبه هم برای این برنامه ای که دارم حالم خوب می شه(!) رفتم خونه...گاز استریل رو که انداختم دور دیدم همین طور داره خون می یاد! دکتره حتی یه گاز اضافه هم بهم نداد! شایدم مسئولش اون نبود...نمی دونم...[هنوزم دندونم درد می کنه...وای ی ی ی ی ی]...اگه بخوام صحنه های دلخراش خوابیدن و لخته شدن خون توی دهانم رو توضیح بدم احتمالاً فیل ت.ر می شم! هنوز هم از به یاد آوردن حدود 24 ساعت خون (و البته لخته خون) خوردن حالم بد می شه...امروز هم که رفتم دانشگاه برای یه کوئیز 1 نمره ای ( والبته 1 ساعت و 10 دقیقه ای)، سر امتحان یه ربع زودتر برگه ام رو دادم و به عنوان اولین نفر کلاس رو ترک کردم...چون دهنم پر خون شده بود و نمی تونستم دیگه بشینم...اما وقتی بلند شدم فهمیدم که بعد از منم چندین نفر بللافاصله برگه هاشون رو دادن و اومدن بیرون...راستش کوئیز اون قدر سخت بود که کمتر کسی راهی برای حل سوالا به ذهنش می رسید و (شاید) خیلیا مثل من منتظر بودن یکی برگه اش رو بده تا بقیه هم جرات کنن و برن بیرون...البته بماند که یه نفر از کسانی که بعد از من برگه اش رو داده بود به خاظر من بلند شده بود (اسمایلی آدمی که حالش داره به هم می خوره!) و چون من بلافاصله بعد از خروج از کلاس رفته بودم دستشوئی منو پیدا نکرده بود (اینا رو حدود یه ساعت بعد از امتحان از یه منبع آگاه فهمیدم!)...خلاصه که بعد از گذشت حدود 24 ساعت و خونی شدن تمام اتاقم و لباس هام، به این نتیجه رسیدم که حتماً یه چیزیم هست که خوب نمی شه...
بلند شدم و در یک اقدام شجاعانه لباس پوشیدم و به خانواده گفتم: من می رم دکتر ببینم چه مرگمه! و پدر بزرگوارم (که در تمام مراحل این ماجرا و تقریباً تمام سختی های زندگی ام از ابتدا تا کنون مثل مامانم همراهم بوده) این بار هم منو برد همون دکتره که عقل اولم رو کشیده بود...دکتره یه نگاه به دندونم کرد و گفت: این بخیه می خواد...بذرا یه شستشو بدیمش بعد ببینم کدوم دندونت نیاز به بخیه داره و بعد...
خلاصه این که یعد از یکی دو ساعت با بخیه کردن دندون راست-بالا و استفاده از مایع انعقاد خون برای دندون راست-پایین (اگه اسم مایع رو درست گفته باشم) برگشتیم به خونه...در ضمن دکتر گفت لثه ات یکم پاره شده بود بخیه رو از یه گونه ات گرفتم مراقب باش پاره نشه بخیه ات...
الآنم خیلی خسته ام برم بخوابم...شایدم یه کم بستنی خوردم بعد...
فعلاً...
خدایا شکرت...
خلاصه این که گذشت تا این که دو تا دندون سمت راست، هم بالا هم پایین شروع کرد به درد گرفتن...ای کاش دکتر خودم که چندماه پیش دندونام رو درست کرد دندون عقل هم می کشید (از بچگی می رم پیشش برای درست کردن دندون هام و با این که متخصص اطفاله هنوزم منو قبول می کنه! گفته تا 25 سالگی هم خواستی بیا...منم که پررو بعد از 25 سالگی هم می رم)...اما آخرین باری که پیشش بودم بهم گفت که دندون های عقلت به درد بخور نیستنو جنسشون با بقیه دندونات فرق می کنه...حتی توی دو تا آینه نشونم داد که رنگشون هم فرق می کرد...گفت توی کمتر از 6 ماه درد می گیره باید بری بکشی! ولی چون کشیدن عقل تو کار این دکترمون نبود (شاید با روحیه اش سازگار نبود) من موندم و انتخاب این که کجا برم بکشم...اولی رو که رفته بودم همین نزدیکی ها یه جا کشیدم که خیلی هم خوب بود فقط چون دفعه اولم بود سختم بود...این یکی رو رفتم این کلینیک جدیده...
برای این دو تا دندون که با هم درد گرفته بودن هم رفتیم همون جا...دکتره یه نگاه به دندونم کرد گفت می خوای دو تاش رو با هم بکشم؟؟ منم که داغون بودم از این بابت که باید دو بار دیگه بدبختی کشیدن عقل رو تحمل کنم، گفتم مگه می شه؟؟ دکتره گفت: چرا نمی شه؟ منم گفتم حتماً یه چیزی می دونه دیگه! خلاصه این که عملیات کشیدن این دو دندون هم پس از بی حس کردن و عکس انداختن کمتر از 5 دقیقه طول کشید فکر کنم! منم کلی خوشحال بابت این که دیگه مجبور نیستم مسکن بخورم و تا دوشنبه هم برای این برنامه ای که دارم حالم خوب می شه(!) رفتم خونه...گاز استریل رو که انداختم دور دیدم همین طور داره خون می یاد! دکتره حتی یه گاز اضافه هم بهم نداد! شایدم مسئولش اون نبود...نمی دونم...[هنوزم دندونم درد می کنه...وای ی ی ی ی ی]...اگه بخوام صحنه های دلخراش خوابیدن و لخته شدن خون توی دهانم رو توضیح بدم احتمالاً فیل ت.ر می شم! هنوز هم از به یاد آوردن حدود 24 ساعت خون (و البته لخته خون) خوردن حالم بد می شه...امروز هم که رفتم دانشگاه برای یه کوئیز 1 نمره ای ( والبته 1 ساعت و 10 دقیقه ای)، سر امتحان یه ربع زودتر برگه ام رو دادم و به عنوان اولین نفر کلاس رو ترک کردم...چون دهنم پر خون شده بود و نمی تونستم دیگه بشینم...اما وقتی بلند شدم فهمیدم که بعد از منم چندین نفر بللافاصله برگه هاشون رو دادن و اومدن بیرون...راستش کوئیز اون قدر سخت بود که کمتر کسی راهی برای حل سوالا به ذهنش می رسید و (شاید) خیلیا مثل من منتظر بودن یکی برگه اش رو بده تا بقیه هم جرات کنن و برن بیرون...البته بماند که یه نفر از کسانی که بعد از من برگه اش رو داده بود به خاظر من بلند شده بود (اسمایلی آدمی که حالش داره به هم می خوره!) و چون من بلافاصله بعد از خروج از کلاس رفته بودم دستشوئی منو پیدا نکرده بود (اینا رو حدود یه ساعت بعد از امتحان از یه منبع آگاه فهمیدم!)...خلاصه که بعد از گذشت حدود 24 ساعت و خونی شدن تمام اتاقم و لباس هام، به این نتیجه رسیدم که حتماً یه چیزیم هست که خوب نمی شه...
بلند شدم و در یک اقدام شجاعانه لباس پوشیدم و به خانواده گفتم: من می رم دکتر ببینم چه مرگمه! و پدر بزرگوارم (که در تمام مراحل این ماجرا و تقریباً تمام سختی های زندگی ام از ابتدا تا کنون مثل مامانم همراهم بوده) این بار هم منو برد همون دکتره که عقل اولم رو کشیده بود...دکتره یه نگاه به دندونم کرد و گفت: این بخیه می خواد...بذرا یه شستشو بدیمش بعد ببینم کدوم دندونت نیاز به بخیه داره و بعد...
خلاصه این که یعد از یکی دو ساعت با بخیه کردن دندون راست-بالا و استفاده از مایع انعقاد خون برای دندون راست-پایین (اگه اسم مایع رو درست گفته باشم) برگشتیم به خونه...در ضمن دکتر گفت لثه ات یکم پاره شده بود بخیه رو از یه گونه ات گرفتم مراقب باش پاره نشه بخیه ات...
الآنم خیلی خسته ام برم بخوابم...شایدم یه کم بستنی خوردم بعد...
فعلاً...
خدایا شکرت...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 21 توسط بی نهایت
|
آدرس اصلی وبلاگ: